سفارش تبلیغ
صبا ویژن

کلبه تنهایی


ساعت 4:6 عصر دوشنبه 87/6/11

اومدیم کباب کنیم ثواب شد ! سوال

آخه خدا جون این چه بد بختی ای بود که سراغم اومد ؟شاید اگه شما به جای من بودید اینو یه خوش شانسی می دونستیید ولی وضع من فرق می کنه . راستش من تک و توکی سابقه دارم ! اگه برم شاید پولو بگیرم ولی بعدش یه راست می اندازنم حلف دونی ! زیاد مقدمه چینی کردم . تو می خوای برات از اون شب بگم موردی نیست منم می گم ! :

متفکریه هفته بود که اون خونه را زیر نظر داشتم . اون ماشینی که یه عمره آرزوی سوار شدنشو دارم توی همون خونه پارک می شه از شما چه پنهون منم تو کار قفل باز کردن و راه انداختن ماشین بدون سوییچ استادم ! علاوه بر اون بعد یه هفته زیر نظر گرفتن خونه از توی بوته های اون حوالی و معرفی کردن خودم به عنوان مامور بر ق و هزار جور ترفند دیگه فهمیدم طرف یه کارخونه شکلات داره . از شانس خوب من آخر هفته ساعت 30/1  بلیط هواپیما داره و قراره همراه خانوم بچه ها بره سفر . منم برنامه هامو از ساعت 2 ریختم و ... اما به خشکی شانس 1 همه چیز داشت خوب پیش می رفتا . کاش به سرم نزده بود که ... باشه پله پله توضیح میدم ! موفق شدم بدون هیچ دنگ و فنگی برم تو ؛ ولی راستش گاراژ یه بوی وحشتناک می داد , یه بوی غیر قابل تحمل . اما من ترجیح دادم توجهی نداشته باشم و کار خودم را بکنم . اما یه دفعه متوجه در نیمه باز خونه شدم به سرم زد که یه بهره ی کوچیکی از وسایل خونه ببرم اما کاش به سرم نمی زد . بو توی خونه آزار دهنده تر شده بود . به فکرم رسید اصولا طلا جواهرا و پولا رو تو اتاق خواب می ذارن . پس پیش به سوی اتاق خاب ها ( ای کاش قلم پام می شکست و نمی رفتم و تا دیر نشده با ماشین می زدم بیرون )  هر پله ای رو که بالا تر می رفتم بو زننده تر می شد حتی یه دقه سرم گیج رفت وقتی به بالای پله ها رسیدم پنجره را باز کردمو یه نفسی تازه کردم . بلافاصله در اولین اتاق رو باز کردم ... خدای من ! یه دختر بچه و یه پسر کوچولو  در حالی که یه چمدان جلو شون باز بود پخش زمین شده بودند ؛ حالا دیگه فهمیدم چه اتفاقی افتاده ! بوی زننده +سر گیجه +غش کردن بچه ها ! توی بد هچلی افتاده بودم . در اتاق بعدی رو که باز کردم  یه خانوم افتاده بود رو زمین و توی حموم هم آقای کارخونه دار غش کرده بود . در حال حاضر جون اون چهار نفر مهم تر از ماشین و پول و نقشه ام بود . به آمبولانس تماس گرفتم و قبل از این که از راه برسه در رفتم . آره در رفتم . به همین سادگی . چیه ؟ نکنه می خواستی بمونم و به عنوان یه دزد احمق دستگیر بشم ؟!  دیروز شنیدم که اون آقاهه ( همون که از خونشون دزدی کرده بودم ) می خواد یه پاداش 10000$  به اون دزد نیکو کار بده ...


¤ نویسنده: یاسمن

نوشته های دیگران ( )

3 لیست کل یادداشت های این وبلاگ

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 

:: بازدید امروز ::
0
:: بازدید دیروز ::
1
:: کل بازدیدها ::
646

:: درباره من ::

کلبه تنهایی

یاسمن
من من هستم !

:: لینک به وبلاگ ::

کلبه تنهایی

:: اوقات شرعی ::

:: خبرنامه وبلاگ ::